درباره وبلاگ


وبلاک تخصصی بازار سرمایه خواندنی های جذاب -بورس-اخبار اقتصادی-بانک وبیمه-بازاریابی وتبلیغات-مدیر موفق-پزشکی-عکسهای توریستی کشورها

مدیر وبلاگ : وحید شیرزاد
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :



چگونه ثروتمند شویم-مدیر خوب- تبلیغات- بازاریابی -فروش موفق- good manager
ما به راحتی میتوانیم ثروتمند شویم
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 28 آذر 1390 :: نویسنده : وحید شیرزاد
کار ایده آل یعنی چه؟ / اگر شغلتان را دوست ندارید; این مطلب را حتما بخوانید

26

شغل ایده آل

معمولا به نظر می رسد که شغل دیگران آسانتر و جذاب تر و پر درآمدتر از شغل ماست! پرستارها فکر می کنند که شغل پزشکان آسانتر است . فروشندگان به حال مدیرانشان غبطه می خورند و همه تصور می کنند که آسانترین کار، کار سیاستمداران است . اما نهایتا به این نتیجه می رسیم که هیچ کار ایده آلی وجود ندارد . چرا؟ جواب واضح است دیگران به ما حقوق می دهند تا کارهایی را انجام دهیم که خودشان نمی توانند و یا نمی خواهند انجام دهند . اگر مشکلی برای حل کردن نبود شغلی برای ما وجود نمی داشت . اگر شغل خود را دوست ندارید دو راه پیش روی شماست: یا نگرش خود را تغییر دهد و یا شغل تان را .

ما در رؤیاهای خود می گوییم: «اگر کار آسانتری داشتم، خوشبخت می شدم » اما در دنیای واقعیتها، هیچ کس کار آسان را دوست ندارد . در واقع وقتی که شغلی بیش از حد آسان می شود معمولا رهایش می کنیم! انسان آنچنان تشنه مبارزه است که حتی در اوقات فراغت هم به دنبال آن می رود . راستی چرا بازیهای کامپیوتری این همه طرفدار دارد؟ بخاطر آن که انسان را به مبارزه فرا می خواند .

فرد می گوید: «اگر بتوانم کاری برای خود دست و پا کنم که تکراری نباشد آن وقت احساس خوشبختی خواهم کرد!» اما اغلب کارها تکراری و خالی از تنوع هستند . یک منشی مجبور است مرتبا نامه تایپ کند، حتی یک هنرپیشه هم مجبور است که بی وقفه فیلم بازی کند . تمامش تکرار است و تکرار!

اشتباه ما این جاست که زندگی خود را به دو بخش کار و فراغت تقسیم کرده ایم این برچسب زدن بر ساعات زندگی باعث محدود شدن ما می شود . در واقع ما به خود می گوییم: «از حالا تا ساعت پنج سرکار هستم پس باید این زجر را تحمل کنم .»

آیا بهتر نیست که به جای جدا کردن کار از فراغت، آن ها را مجموعه زندگی بدانیم؟ دوست داشتن یک شغل مثل عاشق شدن است عشق ممکن است در آغاز از احساسات تند و افراطی ریشه بگیرد اما در دراز مدت به تصمیم قاطعانه نیاز دارد .

حداکثر تلاش

به دو دلیل باید، در هر کاری، حداکثر تلاش خود را به کار ببندیم . اول به خاطر شادی خودمان . دوران مدرسه را به خاطر بیاورید . آیا در آن روزهایی که تمام تکلیفتان را انجام داده بودید با شور و شوق بیشتری به مدرسه نمی رفتید؟ مهم نیست که بیست سال از آن روزها گذشته است اصل مشق نویسی همچنان پابرجاست، معلم ها، رؤسا و والدین ما، همواره ما را به کار سخت تشویق کرده اند اما ما نه به خاطر رضایت آن ها که برای رضایت خاطر خود، چنین کرده ایم .

دوم این که جهان هستی تنبلی و تکبر را به طریقی تنبیه می کند . وقتی کاری را سرسری می گیریم نتیجه قابل قبول به دست نمی آید . از یک بوکسور بپرسید که اگر رقیب را دست کم بگیرد چه می شود؟ از یک تاجر سؤال کنید که اگر کارش را جدی نگیرد چه اتفاقی می افتد؟ واژه ای وجود دارد که به کار بستن حداکثر تلاش را به بهترین نحو توصیف می کند و آن «حرفه ای گری » است .

تا به حال توجه کرده اید که برای بعضی از رانندگان تاکسی، کارکردن یک لذت است و برای بعضی دیگر رنج و همان کار تکراری همیشگی! و همیشه می گویند: تنوع کجاست؟ اما رانندگان گروه دوم، فلسفه متفاوتی دارند . فرد می گوید: «تاکسیرانان خوب، چون بشاش و سرزنده هستند خوب سرویس می دهند .» نه! کاملا برعکس است . آن ها چون خوب سرویس می دهند، بشاش و سرزنده هستند . کسانی که از شغل خود لذت می برند صبح را با این جملات آغاز می کنند: «امروز می خواهم بهتر و مؤثرتر از دیروز باشم » . ممکن است همیشه به هدف نزنند اما به قصد آن شلیک می کنند .

چندی پیش برای شرکت در یک کنفرانس به سنگاپور رفته بودم و قرار بود که به همراه زیگ زیگلر سخنرانی کنم . زیگ بیش از بیست سال است که به طور حرفه ای در زمینه روانشناسی سمینار می دهد و در سرتاسر جهان به عنوان یکی از بهترین های این رشته محسوب می شود . قبل از آغاز سخنرانی زیگ، به او گفتم: «تو باید تا به حال، هزار دفعه این حرفها را زده باشی برای سخنرانی امروزت چقدر وقت صرف کرده ای؟» جواب داد: «سه ساعت » .

زیگ زیگلر، علیرغم موفقیت هایش، هرگز به شانس و اقبال و میان بر زدن متوسل نمی شود او به کارش متعهد است و خود را ملزم به پیشرفت مداوم کرده است . اگر بگوییم زیگ، با استعداد است او را دست کم گرفته ایم زیرا برای در اوج ماندن، استعداد به تنهایی کافی نیست .

برای چه کسی کار می کنید؟

«همیشه بیشتر از حقوقتان کار کنید روزی خواهد رسید که بیشتر از کارتان، حقوق بگیرید .» چند روز پیش در یک رستوران با گارسون بی ادبی روبرو شدم . احساس کردم که با رفتارش به من می گوید: «کی به تو اجازه داده به این رستوران بیایی؟» بیست دقیقه طول کشید تا یک فنجان قهوه برایم بیاورد و تازه وقتی آورد نصف بیشتر آن را توی نعلبکی ریخته بود . از او درباره شغل و رئیسش پرسیدم گفت: «مطمئن باش نمی خواهم بقیه عمرم را برای این بوقلمون کار کنم .»

متاسفانه، او این نکته اساسی را درباره زندگی در محیط کار درک نکرده بود که «ما برای رئیس مان کار نمی کنیم، برای خودمان کار می کنیم .»

شما هیچ کار فرمای بی عیب و نقصی نخواهید یافت اما اگر قرارداد را امضا کردید باید با تمام توان برای آن کار فرما کار کنید و نه این که به دنبال نقاط ضعفش بگردید . وقتی که تنها نیمی از توان خود را به کار می گیرید بسیار بیشتر از رئیس تان زجر می کشید او فقط چند دلار از دست می دهد ولی شما شور و اشتیاق و اعتماد به نفس خود را می بازید .

ارتباطات انسانی را فراموش نکنید

آیا توجه کرده اید که پرستارهای خوب، انسان ها را بیشتر از کارشان دوست دارند . یادتان باشد هر کاری که برای امرار معاش در زندگی انجام می دهید وسیله ای است برای پیوستن به مردم و راضی بودن یا نبودن شما از شغل تان بستگی به چگونگی خدمتی دارد که به مردم می کنید . البرت شوایتزر گفته است: «. . . از میان شما تنها آن کسانی حقیقتا شاد خواهند زیست که خدمت به خلق را می جویند و می یابند .» متاسفانه «خدمت به خلق » به بردگی کردن یاقربانی شدن تشبیه شده است در حالی که حقیقت غیر از این است . خدمت به خلق صرفا به این معناست که بفهمیم در ایثار کردن چیزی منحصر به فرد از وجودمان به دیگران، لذتی بی حد نهفته است . تدریس کردن و پرستاری از دیگران می تواند یک خدمت باشد گل فروشی یا تعمیر شوفاژ خانه های مردم، با لبخندی بر لب، می تواند یک خدمت باشد . خدمت کردن به خلق، ربطی به نوع شغل شما ندارد خدمت به خلق، به فلسفه اعتقادی شما بر می گردد . اجتماع، غالبا شغل انسانها را بر اساس مدارج فوق لیسانس و دکترای آن ها ارزیابی می کند ولی در این ارزیابی همواره خطر نادیده گرفتن ارتباطات انسانی وجود دارد .

فرض کنید که شما مربی یک تیم بسکتبال هستید و کودکان زیر دوازده سال را آموزش می دهید . ممکن است عاشق بسکتبال باشید و این بسیار خوب است . اما شما تنها آن زمانی می توانید برای این بچه ها واقعا کاری انجام دهید که بفهمید مساله واقعی اصلا بسکتبال نیست . شاید بگویید: «مربیان بسکتبال نمی توانند زندگی بچه های دوازده ساله را عوض کنند .» اشتباه می کنید! بعضی هایشان عوض می کنند و آن ها کسانی هستند که درک کرده اند به این بچه ها درس زندگی می آموزند و بسکتبال صرفا یک وسیله است .

خیلی از معلم ها به خود می گویند: «چرا باید اهمیت بدهم؟ بچه ها علاقه و اهمیتی برای جبر و حساب قائل نیستند .» مسلم است که نیستند! اگر شما معلم کلاس ششم هستید ماموریت واقعی شما تدریس جبر نیست، خود بچه ها هستند . ماموریت اصلی یک بانکدار، رسیدگی به حسابهای بانکی نیست بلکه برقراری ارتباط با مردم است .

بهانه شما چیست؟

شاید شما تمام این بخش را با احساس آزردگی و با این اندیشه خوانده باشید که: «آقای میتوس، این خیلی خوبه که هر کسی کار مورد علاقه اش را انجام بده اما شما که موقعیت من را نمی دانی .»

اگر شما هم رؤیاهایی دارید که برآورده نشده اند، بهانه های خود را تجزیه و تحلیل کنید . حقیقت این است که ما با خود آن قدرها رو راست نیستیم . ما خیلی چیزها را غیر ممکن می نامیم اما حقیقت آن است که آن ها اسباب زحمت هستند، نه ناممکن! مری می گوید: «من واقعا دوست دارم باستان شناسی بخوانم اما حیف که این غیر ممکن است!» منظور واقعی مری این است: برای خواندن رشته باستان شناسی نیاز دارم به:

1 . قبول شدن در امتحان ورودی

2 . کار نیمه وقت در رستوران

3 . گرفتن وام

4 . تعطیل کردن گردشهای شبانه به مدت چهار سال

5 . همه موارد بالا

مری به این نتیجه می رسد که باستان شناسی، ارزش این همه تلاش را ندارد در واقع مری می گوید: «اگر فکر می کنید که من زیر بار همه این مشکلات می روم لابد مغزی در سرتان نیست!»

جیم می گوید: «من دوست دارم آپارتمان کوچکی از خودم داشته باشم .» او بیست و سه سال است که همین حرف را تکرار می کند اما منظور جیم این است: «من دوست دارم آپارتمانی برای خود داشته باشم مشروط به این که:

1 . مجبور نباشم بیشتر پس انداز کنم

2 . مجبور نباشم بیشتر کار کنم

3 . مجبور نباشم در محلات ارزانتر زندگی کنم . . .

و به این صورت جیم همچنان اجاره نشین باقی می ماند!

مری و جیم تصمیمات قابل درکی گرفته اند که به خودی خود نه درست هستند و نه غلط و این هیچ اشکالی ندارد اما آن چه مخرب است این است که آن ها وانمود می کنند که هیچ چاره دیگری نداشته اند . چند نفر را می شناسید که حاضر بودند قسم بخورند امکان تغییر شغل برایشان وجود ندارد ولی ناگهان با یک حمله قلبی حاضر به تغییر شغل خود شدند؟ یا باید خودمان دست به کار شویم و یا این که منتظر بنشینیم تا شرایط محیطی و دیگران برایمان اقدام کنند . آیا برای شروع کار مورد علاقه مان، باید آن قدر صبر کنیم تا خبر مرگ قریب الوقوع خود را از دکتر بشنویم؟

خلاصه کلام

بسیاری از مردم نمی دانند که چه می خواهند و تازه غمگین و افسرده اند که چرا آن چیزی را که خود نمی دانند چیست، به دست نیاورده اند . اگر دقیقا نمی دانید که چه می خواهید نزدیکترین نقطه به آن هدف را بیابید و حرکت را از آن جا آغاز کنید .

آخرین راز شاد زیستن، اندرو متیوس، ترجمه وحید افضلی راد





نوع مطلب : مشاغل در ایران، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو