تبلیغات
چگونه ثروتمند شویم-مدیر خوب- تبلیغات- بازاریابی -فروش موفق- good manager - مطالب نابغه های ثروتمند ایران
 
درباره وبلاگ


وبلاک تخصصی بازار سرمایه خواندنی های جذاب -بورس-اخبار اقتصادی-بانک وبیمه-بازاریابی وتبلیغات-مدیر موفق-پزشکی-عکسهای توریستی کشورها

مدیر وبلاگ : وحید شیرزاد
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :



چگونه ثروتمند شویم-مدیر خوب- تبلیغات- بازاریابی -فروش موفق- good manager
ما به راحتی میتوانیم ثروتمند شویم
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
من احد عظیم‌زاده هستم. در 10 آذر 1336 در ده اسفنجان در شهرستان اسكو متولد شدم. هفت ساله بودم كه پدرم را از دست دادم و یتیم شدم.

امكانات مالی‌مان اجازه نمی‌داد به مدرسه بروم و فقط پس از رفتن به كلاس اول مجبور شدم پشت دار قالی بنشینم و قالیبافی كنم. تا 13 سالگی روزها قالی می‌بافتم و شب‌ها درس می‌خواندم. چاره‌ای نبود، وسع مالی ما جز این اجازه نمی‌داد.

خاك خوردم و زحمت بسیار كشیدم. در سال 2بار بیشتر نمی‌توانستیم برنج بخوریم. یك بار روز 21 ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبه‌سوری. آرزو داشتم یا خلبان شوم یا پولدار و برای رسیدن به این آرزوها بسیار زحمت كشیدم.



كارم را با به دوش كشیدن پشتی و قالی‌های كوچك و بردن آن از اسفنجان یا اسكو برای فروش آغاز كردم. در آغاز كار از هركدام از آنها یك یا دو تومان (نه هزار یا 2هزار تومان) سود می‌كردم. پنج سال اینچنین سخت كار كردم. بسیار دشوار بود. اما پشتكار و اعتقاد به هدف با توكل به خدا تحمل سختی‌ها را آسان می‌كرد. در 18 سالگی توانستم 20 هزار تومان پس‌انداز كنم، اما فشارها همچنان ادامه داشت تا این‌كه مجبور به ترك تحصیل شدم.

غصه یتیمی چون باری سنگین به دوشم بود. (بغض می‌كند) یتیم هیچ‌كس را ندارد. كارمند، كارگر، بانكی، كاسب و هركس دیگری شب كه به خانه‌اش می‌رود دستی به سر و روی بچه‌اش می‌كشد. اما یتیم این محبت بزرگ را ندارد. شب‌ها، شب‌های جمعه پاهایش را در بغل می‌گیرد و به انتظار می‌نشیند. در انتظار آن كس كه دستی به سرش بكشد...

در این فكر بودم كه سرمایه‌ام را افزایش بدهم تا بتوانم كاری بكنم. می‌خواستم یك كارگاه فرشبافی راه بیندازم. سراغ پسرعموی پدرم رفتم و از او 20 هزار تومان قرض كردم و 60 هزار تومان هم از بانك وام گرفتم. سرمایه‌ام شد 100 هزار تومان یعنی به اندازه یك تراول صد تومانی امروزی.
وقتی این پول دستم آمد تازه به فكر افتادم كه چه بكنم.

چه ایده جدیدی داشته باشم؟ ماه‌ها فكر كردم. آن روزها چون انقلاب پیروز شده بود تا 2 سال به هیچ ایرانی پاسپورت نمی‌دادند. در این مدت فكر كردم و فكر كردم تا به این نتیجه رسیدم كه با صادرات كارم را شروع كنم.

 اما هیچ اطلاعاتی نداشتم. شنیده بودم آلمان مركز تجارت فرش است. ویزا گرفتم و به هامبورگ رفتم و در یك مسافرخانه یا پانسیون مستقر شدم. به سالن‌ها و انبارهای فرش آنجا سرزدم و با سلیقه‌ها آشنا شدم. آنجا به من گفتند ثروتمندان برای خرید فرش به سوئیس می‌روند. ویزای 15 روزه سوئیس گرفتم و به ژنو رفتم.

زبان هم نمی‌دانستم. در یك هتل با تاجری آشنا شدم و او ایده اصلی را به من داد: فرش گرد بباف. در آن دوران در ایران فرش گرد بافته نمی‌شد و كیفیت تولید فرش و رنگ‌بندی‌ها هم مناسب نبود. چای و قهوه‌ام را خوردم و همان روز به ایران برگشتم.

به ده خودمان آمدم و ساختمانی اجاره كردم. دستگاه خریدم، با 10 درصد نقد و بقیه اقساط. ابریشم هم قسطی خریدم. انسان باید ریسك‌پذیر باشد و من هم ریسك كردم. با دست خالی و از هیچ.

شروع به بافتن فرش گرد كردم و چند نمونه كه بیرون آمد سر و كله تاجران آلمانی پیدا شد و آنان به اسفنجان آمدند. باور می‌كنید یا نه؟ در اولین معامله 6.5 میلیون تومان نقد پرداختند و شش میلیون تومان هم چك دادند! آن شب از شدت هیجان نخوابیدم. احساس آن شب را خوب به خاطر دارم. سرمایه 100 هزار تومانی من كه 80 هزار تومانش قرض بود در كارخانه اجاره‌ای اینچنین سودی نصیب من كرده بود، در اولین قدم...

 كسب و كارم رونق گرفت و صادراتم را به آلمان، ایتالیا، سوئیس، انگلیس، بلژیك و دیگر كشورها آغاز كردم. بسیار سفر كردم و ایده‌های جدید دادم. از موزه‌های فرش كشورها بازدید می‌كردم و از طرح‌ها اقتباس یا از آنها عكس می‌گرفتم و با الهام از آنها و تلفیق طرح‌ها، ایده‌های نو بیرون می‌دادم. در این مدت سلیقه مشتریان را شناختم.

اصول كار خودم را پیدا كردم. من شریك ندارم. هیچ‌گاه نداشته‌ام و نخواهم داشت. اگر شریك خوب بود، خدا برای خودش شریك می‌گذاشت.

اصل دیگر من احترام به مشتری است، هر كه می‌خواهد باشد. پیش مشتری مثل سربازی كه جلوی تیمسار خبردار می‌ایستد، با احترام می‌ایستم. اتكای خودم اول به خدا و دوم به ایده و تفكر و پشتكار و ریسك‌پذیری خودم است. بسیار ریسك می‌كنم،بسیار.

كمی بعد در بازدید از هتل‌های معروف جهان تصمیم گرفتم وارد كار ساخت بزرگ‌ترین پروژه هتل كشور شوم. تاكنون 180 میلیارد تومان در این پروژه سرمایه‌گذاری كرده‌ام. تمام مصالح این پروژه خارجی و بهترین است.

سنگ برزیل، شیشه بلژیك، دستگیره در انگلیس و تاسیسات آلمانی است. كابین چهار آسانسور نیز از طلای 18 عیار است. این هتل 340 واحد مسكونی در 25 طبقه، هفت طبقه سالن ورزشی، 34 طبقه هتل، 7 رستوران روی دریاچه، 10 هزار متر شهر آبی، 70 هزار متر زمین آمفی‌تئاتر، 90 هزار متر زمین گلف و 2 باند هلیكوپتر دارد. فقط قرارداد نورپردازی این پروژه با فرانسوی‌ها 9 میلیون دلار (9 میلیارد تومان)‌ است. این پروژه آبروی كشور است و من با افتخار روی آن سرمایه‌گذاری كرده‌ام. من ایران را دوست دارم. بروید بگردید حتی یك دلار و ریال در خارج كشور ندارم و سرمایه‌گذاری یا ذخیره نكرده‌ام....

می‌پرسید چه احساسی نسبت به پول دارم؟ پول دیگر مرا ارضا نمی‌كند. هدف من كارآفرینی است. تنها در پروژه آن هتل 600 نفر به طور مستقیم كار می‌كنند.

من 2 بار برنده تندیس الماس بزرگ‌ترین بیزینس‌من جهان شدم و بزرگ‌ترین صادركننده فرش كشور هستم. اما می‌دانید بزرگ‌ترین افتخار من چیست؟

یتیم‌نوازی. افتخار می‌كنم 2 سال خیر نمونه كشور شدم. افتخار می‌كنم جزو 100 كارآفرین برتر كشور هستم. دوست دارم اشتغالزایی كنم. دوست دارم سفره مرتضی علی باز كنم، معتقدم خدا من را وسیله قرار داده است. هم‌اكنون 1070 بچه یتیم را زیر پوشش دارم و با خودم پیمان بستم تا عمر دارم هر سال 100 بچه به آنها اضافه كنم.

وصیت كرده‌ام وقتی مردم تا 10 سال بعد از عمرم هر سال 100 بچه یتیم اضافه شود و مخارج همه یتیم‌ها را از محل ارثم بپردازند. بعد از 10 سال هم اگر بازماندگانم لیاقت داشتند، راه من را ادامه می‌دهند. سفره كه می‌اندازیم برای یتیم‌ها و می‌آیند و غذا می‌خورند، كیف می‌كنم. گریه می‌كنم و حال می‌كنم.

در یك مراسمی بچه‌ها دورم جمع شده بودند و هر كس چیزی می‌خواست. در این میان دختربچه‌ای به من نزدیك شد و به جای آن كه چیزی بخواهد، فقط خواست دستم را ببوسد. مهرش بدجور به دلم نشست. خواستم فردا بیایند دفترم. آن دختر الان دخترخوانده من است.

 روی پایم نشست و بابایی صدایم كرد. من به هر دخترم 50 میلیون تومان جهاز دادم و مقرر كردم به این یكی 100 میلیون تومان جهاز بدهند. این دست خداست كه مهر این دختر را به دل من انداخت.

یتیمی سخت است. بهترین ساعات عمر من زمانی است كه در خدمت یتیمان هستم.

پول را برای چه می‌خواهیم؟ خدا به ما داده و ما هم باید به بقیه بدهیم.

ما وسیله هستیم. باید بخشید و بی‌منت و زیاد بخشید. این توصیه من به همكارانم است. من از زیر صفر شروع كردم.  توصیه من به جوانان این است كه منطقی فكر كنند. این گونه نبوده كه شب بخوابم، صبح پولدار شوم. خاك خوردم و رنج كشیدم و آثار این رنج هنوز در من هست. امیدشان به خدا و فكر و بازوی خودشان باشد. درستكار باشند و تلاش و تلاش و تلاش كنند. این فرمول من است...
3




نوع مطلب : ایده های پولدار شدن ایرانی، نابغه های ثروتمند ایران، زندگی مردان بزرگ، 
برچسب ها : میلیارد ایرانی، پولدار ایرانی، نابغه های ثروتمند ایران،
لینک های مرتبط :


شنبه 10 دی 1390 :: نویسنده : وحید شیرزاد

برای شهروندانی كه نزدیك به سه دهه محصولات غذایی مهرام را مصرف می كنند جالب است بدانند كه بنیانگذار این كارخانه غذایی چه كسی بوده است.شاید برایشان جذاب باشد كه بدانند چه كسی با فرستادن شاخه گل و كارت تبریك در روز تولد فروشندگان محصولات مهرام سعی در شناخت محصولات كارخانه اش در بین مارك ها و برند های مختلف داشت.
شاید بعد از گذشت چندین سال برایتان جالب باشد كه چه كسی با خرید كارخانه سركه از پسر پهلوی اولین سس را وارد سفره های ایرانی ها كرد. آن زمان كه هنوز طریق مصرفش را نمی دانستیم. مردی كه با گذشت بیش از نیم قرن از فعالیتش در عرصه اقتصاد روزی 12 ساعت با انرژی كار می كند و هنوز هم مثل روزهای جوانی اش از بیكاری نفرت دارد. شاهرخ ظهیری كه این روزها هیچ گونه فعالیت اقتصادی ندارد، تنها دلمشغولی اش، حضور در هیات نمایندگان اتاق بازرگانی وصنایع ومعادن تهران است.
 
به گزارش خبرآنلاین؛ پدر صنایع غذایی ایران. این لقب این روزها بیشترازهمیشه برازنده شاهرخ ظهیری است.بیش از 60سال است كه سابقه مدیریت در شركت های تولید مواد غذایی دارد ودراین مدت چند نام معروف به صنایع غذایی ایران اضافه كرده است.
 
 
از مهرام كه فرجام خوبی برایش نداشت تا گراندیس كه پاتوق این روزهایش است.دراین میان سری هم به شركت های تولید كننده آب معدنی می زند و انجمن آب های معدنی را هم اداره می كند.شاهرخ ظهیری در دوره ششم عضو هیات رییسه اتاق تهران بود و در عین حال درچند تشكل دیگر بخش خصوصی عضویت دارد.
 
 
شاهرخ ظهیری را به واسطه شركت مهرام می شناسند اما سایه نام ظهیری هم تا ابد روی مهرام سنگینی می كند.داستان فروش مهرام به رسول تقی گنجی بسیار خواندنی است و البته عبرت آموز.عبرت آموز به این دلیل كه به ما می گوید" ضرورتی ندارد به همه ادم های اطرافمان اعتماد كنیم".مهرام را گنجی هرطور كه بود از ظهیری گرفت و بابتش پول زیادی نپرداخت.ظهیری هنوز داغ مهرام را درسینه دارد اما مهرام،زنده و سرحال پس از 12سال دوری ازظهیری،زیر سایه نام خانواده گنجی نفس می كشد.

 
شاهرخ ظهیری كه او را به واسطه بیش از نیم قرن تلاش وكارآفرینی، پدر صنایع غذایی نام نهاده اند، در سال 1309 در ملایر به دنیا آمد. پدرش ملایری بود و مادر،تهرانی و شاهرخ نخستین ثمره زندگی آنها محسوب می شد. پدرش تجارت پیشه كرده بود و فرش به این شهر و آن شهر می برد اما روزگار به كام نبود و بازار به كسادی گرایید به این ترتیب ظهیری و خانواده اش ملایر را ترك كردند و به تهران كوچیدند.
دست برقضا، خانواده مادری شاهرخ ظهیری هم تاجر بودند و با بازرگانان روس، مبادله می كردند. پس از مهاجرت خانواده به تهران، خواهرش آذرمیدخت به دنیا آمد كه بعدها به حرفه معلمی روی آورد. برادر كوچكش نیز چندی بعد به دنیا پا گذاشت. با اینكه شاهرخ ظهیری چندصباحی را به شغل معلمی گذراند، اما هرمز، برادر كوچك او، حرفه پزشكی را در پیش گرفت تا آنجا كه به ریاست بیمارستان آمریكایی سابق و ساسان فعلی تهران نیز رسید. هرمز ظهیری استادی دانشگاه USC كالیفرنیای جنوبی را نیز در كارنامه دارد. شاهرخ ظهیری، دوران دبستان و دبیرستان را در قم گذراند. شغل پدر، خانواده را پس از دو سال زندگی در تهران به قم كوچاند. در سال 1314 و در زمان اوج قدرت رضاشاه، ریاست اداره انحصار تریاك كه زیرنظر وزارت مالیه بود، به پدر شاهرخ ظهیری رسید و به ناچار خانواده راهی قم شد. ظهیری، دوران دبیرستان را در رشته ادبی و در دبیرستان حكیم نظامی قم به پایان رساند. پس از آن از سد كنكور كه آن موقع چندان بلند و غول آسا نبود، گذشت و در رشته حقوق دانشگاه تهران به ادامه تحصیل پرداخت. ظهیری البته در كنار تحصیلات دبیرستانی، مدتی هم به تحصیلات حوزوی مشغول بود و با مسائل فقهی آشنایی داشت كه همین عامل در گرایش او به رشته حقوق دانشگاه تهران موثر بود. 
    

   
معلمی با 64 تومان حقوق

شاهرخ ظهیری، اولین شغل خود را در حرفه معلمی دبستان تجربه كرد. در زمانی كه او تازه سال پنجم دبیرستان را به اتمام رسانده بود پدرش بر اثر ابتلابه سل دار فانی را وداع گفت. بنابراین سرپرستی خانواده به شاهرخ ظهیری رسید. دولت وقت آن زمان شرایط اشتغال را برای او با معافی كفالت سربازی و سپس استخدام در اداره فرهنگ قم با مدرك تحصیلی پنجم دبیرستان فراهم كرد. تاریخ استخدام او مهرماه 1328 بود در حالی كه 18 سال بیشتر نداشت. از حقوق 64 تومانی تدریس، ماهانه 10 تا 12 تومان آن خرج اجاره خانه می شد. با این حال هزینه خانواده ظهیری از محل دیگری نیز تامین می شد روی یك دستگاه كامیون كه از پدر او به ارث رسیده بود راننده ای گماشته شده بود كه بخشی از هزینه های خانواده را تامین می كرد. با این حال، شاهرخ ظهیری همزمان با تدریس در كلاس چهارم دبستان در سال 1329 با قبولی در كنكور در رشته حقوق دانشگاه تهران تحصیلات دانشگاهی را آغاز كرد. ظهیری یكی از دلایل اصلی علاقه به تحصیل در رشته حقوق را روحیه شیخوخیت و كدخدامنشی خود می داند. او می گوید: »از همان دوران جوانی برای حل و فصل مشكلات دیگران و رفع اختلاف های موجود میان افراد، خود را شایسته نشستن بر جایگاه داوری و قضاوت می دیدم.«

 

       
 700 تومان درآمد در دهه 30
ظهیری، سال دوم تحصیل در دانشكده حقوق را می گذراند كه از اداره فرهنگ قم درخواست انتقال به تهران را داد. اما به جای انتقال به تهران به شهرستان كرج منتقل و در یكی از دبیرستان های كرج به تدریس تاریخ و ادبیات مشغول شد. حال حقوق ماهانه او 150 تومان بیشتر شده بود. حقوق بازنشستگی پدر و درآمدی كه از محل كامیون حمل بار به دست می آمد مجموع درآمد خانواده را در آن زمان به ماهی 600 تا 700 تومان رسانده بود. این درآمد 700 تومانی زندگی خوب و مرفه ای برای خانواده ظهیری در دهه 30 به ارمغان آورده بود.
 
 

اشتغال در كارخانه درخشان یزد
اما تمام دغدغه شاهرخ ظهیری جوان در معلمی خلاصه نمی شد. او كارآفرینی را در اندیشه خود می پروراند، در حالی كه تحقق چنین آرزویی از مسیر كارمندی دولت و حرفه معلمی نمی گذشت. بنابراین در سال 1337 ضمن تدریس در دبیرستانی به نام سد كرج در تهران، صبح ها در فروشگاه مركزی كارخانه پارچه بافی درخشان یزد با حقوق ماهانه 350 تومان مشغول به كار شد. او در آن زمان موفق شده بود برای تدریس به دبیرستان های تهران منتقل شود.
   
   
عشق جنتی
شاهرخ ظهیری هرچند حرفه معلمی را از ابتدا برای خود برگزیده بود اما این شغل چندان نیز برای او شگون نداشت. تدریس در دبیرستان دخترانه جنت در محله قلهك تهران واقعه ای را برای شاهرخ ظهیری رقم زد كه به زعم وی پس از گذشت بیش از نیم قرن هنوز در قلب و روح خود آن را حس می كند. تعریف حال و هوای آن روزگار از زبان ظهیری خواندنی است: «در آن زمان من جوانی مجرد بودم كه به قول دوستان انسان خوش برخوردی هم بودم. باید كم كم خود را برای ازدواج و تشكیل خانواده آماده می كردم. بعد از مدتی تدریس در دبیرستان جنت، یكی از دانش آموزان دبیرستان كه دختر بسیار خوش برخورد، ساعی و در عین حال زیبا و جذابی بود، توجه مرا به سوی خودش جلب كرد. این توجه رفته رفته به دلبستگی عمیقی به آن دختر در قلب من تبدیل شد. پس از مدتی احساس كردم آن دختر هم متقابلابه من علاقه و دلبستگی پیدا كرده است.»


 ظهیری خاطره اش را اینگونه ادامه می دهد: « هر دو سخت عاشق و دلبسته هم شده بودیم. از آن عشق هایی كه مشابه آن را بیشتر در كتاب ها و فیلم های سینمایی می توان سراغ گرفت. شب و روز از عشق آن دختر آرام و قرار نداشتم. می دانستم كه او هم وضعیتی شبیه به من دارد. »

 
اما این عشق سوزان سرانجام سوزان تری داشت: « ... برای خواستگاری كسی را همراه خود نبردم. پدر دختر درباره شغل و حرفه ام سوال كرد. گفتم لیسانس حقوق هستم و شغل اصلی ام دبیری آموزش وپرورش است. در بازار هم كار می كنم. اما پدر دختر در نهایت سنگدلی گفت به معلم جماعت دختر نمی دهم. »
 
آنگونه كه ظهیری می گوید، آن دختر به اجبار پدر به ازدواج یك جناب سرهنگ درمی آید، اما پس از مدتی دست به خودكشی می زند. عشق بی سرانجام به آن دختر و طعنه پدر خانواده دختر مورد علاقه شاهرخ ظهیری جوان سنگ بنایی شد برای جهش به سوی كسب و كار. فروشگاه منسوجات كارخانه درخشان یزد در مقابل سبزه میدان تهران، برای شاهرخ ظهیری در حكم ایستگاه اول قطاری بود كه او را تا قله صنعت غذایی ایران رساند.

 
 كارخانه درخشان یزد علاوه بر فاستونی، پتوهای مرغوبی را تولید می كرد كه باب دل اكثر مردم آن دوره بود. این فروشگاه را فردی به نام هراتی هدایت می كرد كه از بستگان نزدیك شاهرخ ظهیری بود. فروشگاه درخشان یزد در عین حال سالانه میلیون ها متر پارچه موردنیاز تهیه یونیفورم های ماموران و افسران شهربانی كل كشور را تامین می كرد. ظهیری خود می گوید، اولین روزی كه برای كار وارد فروشگاه شد، چهارپایه ای به او دادند و تا مدت ها او در گوشه ای از فروشگاه روی آن می نشست و رفت وآمد مشتریان را نظاره می كرد.

 
 اما این برای ظهیری جوان و تحصیلكرده و در عین حال اتوكشیده آن زمان خوشایند نبود. پس باید به دنبال راهی می گشت تا قابلیت های خود را در عرصه كسب وكار نشان دهد. سرانجام نقطه جهش در فروشگاه درخشان یزد زده شد.صبح یكی از همان روزهایی كه شاهرخ ظهیری خود را به فروشگاه محل كار می رساند، اتفاق مهمی می افتد. از رئیس اداره تداركات شهربانی وقت نامه ای می رسد كه هراتی را در شوك فرو می برد. در آن نامه اعلام شده بود كه شهربانی دیگر قصد خرید پارچه یونیفورم از درخشان یزد را ندارد. در آن زمان، شهربانی كل كشور همه ساله میلیون ها متر پارچه موردنیاز تهیه یونیفورم ماموران و افسران خود را از كارخانه درخشان یزد خریداری می كرد و از محل فروش آن سود خوبی نصیب كارخانه درخشان یزد می شد. اما نامه فسخ قرارداد شهربانی كل كشور وقت با درخشان یزد، تهدید بزرگی برای ادامه كار این كارخانه محسوب می شد. پس شاهرخ ظهیری باید دست به كار می شد. او هراتی، مسوول فروشگاه را مجاب كرد كه می تواند این مشكل را حل كند و دو روز فرصت خواست.

 
شاهرخ ظهیری كه در آن زمان اواخر سال سوم دانشكده حقوق را می گذراند و تا گرفتن لیسانس حقوق فاصله ای نداشت، صبح فردای آن روز قدم زنان راهی شهربانی كل كشور شد. از پلكان ورودی كاخ شهربانی بالارفت و سراغ دفتر رئیس اداره تداركات را گرفت، اما نگهبان مسلح كاخ مانع ورود او شد. اصرار او باعث می شود راه دفتر افسر نگهبان را به او نشان دهند. ظهیری در این باره می گوید: « آن روز موفق شدم وقت ملاقاتی برای صبح فردای آن روز با عالی ترین مقام شهربانی كل كشور به دست آورم.»

 
ساعت 6 صبح روز بعد در دفتر تیمسار رئیس اداره تداركات شهربانی حاضر شدم. فرصت زیادی نداشتم، پس شروع كردم: « جناب تیمسار من كارمند فروشگاه كارخانه درخشان یزد هستم. گویا امسال دستور فرموده اید كه شهربانی دیگر از كارخانه ما پارچه نخرد. در حالی كه پارچه های كارخانه درخشان یزد به تصدیق همه اهل فن هم كیفیت بالایی دارد و هم قیمت آن بسیار منصفانه و رقابتی است. بنابراین امروز خدمت رسیده ام تا تقاضا كنم آن دستور را لغو بفرمایید، چون اگر دستور جنابعالی اجرا شود علاوه بر خسارت سنگین به كارخانه، من و عده زیادی از كاركنان آن بیكار و رزق و روزی خود را از دست خواهیم داد. »  صحبت های آن روز و آن ساعت شاهرخ ظهیری اثر خود را گذاشت.

 
تیمسار بی آنكه پاسخی به او بدهد گوشی تلفن را برداشت و به آجودان خود با لحن خشك و آمرانه دستور داد: « پارچه امسال را هم از درخشان یزد بخرید. » این اقدام ظهیری در آن زمان سر و صدای زیادی در بازار به پا كرد و باعث شد تا بسیاری از تجار سرشناس آن وقت بازار برای شاهرخ ظهیری جوان حساب جداگانه ای باز كنند. هراتی، مسوول فروشگاه نیز مبلغ 500 تومان پاداش برای او در نظر گرفت.
   
   
ترخیص كار شركت ماشین های فلاحتی
عزم و اراده شاهرخ ظهیری، راه را برای موفقیت او هموارتر كرد. كارفرمای او وضع مالی مساعدی پیدا كرد و تصمیم گرفت فعالیت خود را به حوزه های دیگری هم گسترش دهد. بنابراین شركتی به نام شركت ماشین های فلاحتی تاسیس و نمایندگی ماشین های كشاورزی نظیر تراكتور و كمباین را از شركت آستین انگلیس گرفت و همزمان موفق به اخذ نمایندگی اتومبیل های بی ام و از آلمان غربی آن زمان شد. محل شركت جدید در جاده قدیم شمیران، شریعتی امروز بود. در آن زمان، كه مقارن بود با سال 1332 و دوران پس از كودتای 28 مرداد، ظهیری به دستور هراتی از فروشگاه كارخانه درخشان یزد به شركت ماشین های فلاحتی منتقل و مسوولیت گشایش اعتبارات اسنادی امور گمركی و ترخیص خودروها و ماشین آلات وارداتی از گمرك خرمشهر را به دست گرفت
    
   

شیخ كانوو!

در دهه 30 خورشیدی، هنوز خط مونتاژ خودروی پیكان توسط برادران خیامی در ایران به راه نیفتاده بود. بنابراین خودروهای مورد نیاز كشور از آمریكا، انگلیس، آلمان و فرانسه و برخی كشورهای اروپایی وارد ایران می شد. ترخیص خودروهای سواری كه توسط شركت ماشین آلات فلاحتی وارد گمرك خرمشهر می شد برعهده شاهرخ ظهیری بود. مراحل ارسال این خودروها به تهران نیز روش خاصی داشت كه ظهیری خود مسوول آن بود. خودروهای سواری به صورت كاروانی توسط راننده هایی كه برای آنها در نظر گرفته می شد، راهی تهران می شدند.

 
ظهیری در این باره می گوید: « من سوار بر یك خودرو و در پیشاپیش كاروان خودروها به راه می افتادم. سرعت حركت خودروها از 10 كیلومتر در ساعت شروع می شد و از نیمه راه تا تهران به حدود 80 كیلومتر در ساعت می رسید. راننده ها محلی و اهل همان خرمشهر بودند. خرمشهری ها به كسی كه با خودرو در پیشاپیش كاروان حركت می كرد «شیخ كانوو » می گفتند كه كلمه كانوو در زبان محلی معادل همان كلمه convoy انگلیس و شیخ هم به معنی رئیس و پیشقراول كاروان بود.»                                                                                                      

 

انتقال به شركت ایران و غرب
پیشرفت كاری شاهرخ ظهیری رفته رفته او را به وزنه ای كارآمد در فضای كسب و كار آن زمان تبدیل كرده بود تا آنجا كه هراتی روزی ظهیری را به دفتر محل كار كشانده و خطاب به او می گوید: « شما به لقمه بزرگ برای دهان من تبدیل شده اید، چرا كه آقای صراف زاده پیغام داده و از من خواسته كه شما را برای همكاری نزد ایشان بفرستم.»

 
صراف زاده همشهری هراتی و از ثروتمندان و كارخانه داران معروف یزدی و نماینده مردم یزد در مجلس شورای ملی وقت بود. او سمت ریاست كمیسیون بودجه مجلس را هم برعهده داشت و فردی بسیار پرنفوذ بود. در آن زمان، صراف زاده یكی از سهامداران اصلی شركت « ایران و غرب» بود.

 
 دفتر این شركت در خیابان شاهرضای سابق و انقلاب فعلی در مجاورت هتل تهران پالاس قرار داشت. اسداللـه علم وزیر دربار و دكتر بوشهری كه در آن زمان شوهر اشرف پهلوی خواهر شاه سابق بود، از شركای صراف زاده بودند. آن سه نفر بعدها گروهی را به نام گروه ماه تاسیس كردند كه نوعی شركت هلدینگ محسوب می شد. به هر حال، شاهرخ ظهیری برای ادامه فعالیت راهی شركت ایران و غرب شد. پس از مدتی كوتاه كه شاهرخ ظهیری در شركت ایران و غرب به فعالیت مشغول شد، به مدیرعاملی یكی از شركت های تابعه آن به نام شركت مهكشت رسید كه در كار واردات ماشین آلات كشاورزی بود. این شركت زیرمجموعه شركت هایی بود كه زیر عنوان گروه ماهماه موتور ، ماهیار ، ماهساز كه سهامداران آن علم وزیر دربار، مهدی بوشهری شوهر اشرف پهلوی و صراف زاده بودند. شاهرخ ظهیری در آن مقطع علاوه بر مدیرعاملی شركت مهكشت، مدیر فروش شركت ایران و غرب نیز بود. به صورت هلدینگ كار می كردند. دیگر شركت های این گروه عبارت بودند از شركت

   
   
اخراج از كاخ اشرف

یكی دیگر از كارهای شاهرخ ظهیری در شركت مهكشت علاوه بر اداره شركت، این بود كه به عنوان منشی مخصوص مهدی بوشهری شوهر اشرف پهلوی تعیین شد. بوشهری از كودكی در فرانسه تحصیل كرده بود و در آن كشور اقامت داشت، هرچند به زبان فارسی صحبت می كرد اما سواد نوشتن و خواندن به زبان فارسی را نداشت،بنابراین ظهیری برای انجام امور اداری و مكاتبات بوشهری دركنار او قرار گرفت. یكی از وظایف ظهیری در آن برهه، رساندن چك ها و گزارش نامه های مالی به بوشهری برای امضا بود، به همین خاطر كارت مخصوصی برای ورود به كاخ او و اشرف پهلوی كه در سعدآباد مستقر بود، صادر شده بود.


 ظهیری خاطره تلخی از آن دوران دارد: « در یكی از روزها حدود ساعت 10 صبح بود كه من روی مبلمان طبقه همكف كاخ در انتظار بوشهری نشسته بودم. به ناگاه متوجه شدم كه اشرف از پله ها پایین می آید. او تا چشمش به من افتاد گفت: شما كی هستید و اینجا چه كار می كنید؟ گفتم من معاون آقای بوشهری هستم و كارهای امضایی را خدمت شان آورده ام. گفت: با چه مجوزی وارد كاخ شده اید؟ من كارت مخصوص را به ایشان نشان دادم. گفت: این منزل شخصی است نه اداره! غلط كرده اید كه وارد منزل من شده اید! كارت را از من گرفت و به سربازان نگهبان كه مسلح بودند دستور داد مرا از كاخ اخراج كنند.»

 
 ظهیری جوان و پرغرور با این برخورد دیگر هیچگاه به شركت ماه بازنگشت اما دست از فعالیت نیز نكشید. او بلافاصله در شركت آفتاب شرق در خیابان فردوسی كه متعلق به محلوجی ها (اكبر، اصغر، خلیل) بود، به سمت مدیر فروش تراكتورها مسی فرگوسن انگلیس منصوب و مشغول به كار شد. اما دست تقدیر، سرنوشت دیگری را برای او رقم زد.

 
با آمدن سرلشكر ریاحی به وزارت كشاورزی، سیاست های دولت وقت درخصوص تهیه و تامین ماشین آلات كشاورزی دستخوش تغییر شد. به اینگونه كه وزارت كشاورزی قراردادی برای ساخت تراكتور با كشور رومانی منعقد كرد و به این ترتیب اولین كارخانه تراكتورسازی در تبریز راه افتاد. بعد از تاسیس این كارخانه، كسب و كار شركت آفتاب شرق كه در كار واردات تراكتور و سایر ماشین آلات كشاورزی بود كساد شد. پس از آن بود كه ظهیری به كار دولتی روی آورد. او به مدت چهار سال در سمت مدیر مالی   در سازمان آب و برق گیلان مشغول شد. پس از چهار سال فعالیت در گیلان، او دیگر نتوانست در آن دیار بماند و عازم تهران شد. ظهیری در بازگشت به تهران بار دیگر ارتباط خود را با تشكیلات شركت ایران و غرب و شخص صراف زاده برقرار كرد. به توصیه صراف زاده و شركا ظهیری برای راه اندازی یك شركت صنایع غذایی ترغیب شد.

 
در آن زمان صنایع غذایی در ایران از محدوده تولید كمپوت و رب گوجه فرنگی و تولیدات فله ای دیگری چون خیارشور و ترشی فراتر نمی رفت. محصولات آمریكایی و اروپایی نیز بازار ایران را در دست داشتند. ظهیری به دلیل توجه روزافزون مصرف كنندگان به محصولات كنسرو شده به این سمت رفت و مقدمات تاسیس شركت مهرام را فراهم كرد. سال 1349 بود و ظهیری اولین دفتر شركت مهرام را در پاساژ سلامت واقع در خیابان سعدی جنوبی راه اندازی كرد. رقبای بزرگی نیز در دور و اطراف مهرام در آن زمان وجود داشتند. قبلاشركت كنسروسازی یك و یك در دشت مرغاب استان فارس احداث شده بود. چند ماه پس از راه افتادن مهرام، شركت كنسروسازی چین چین خراسان فعالیت خود را شروع كرد. با این حال، ظهیری از میان محصولات كنسروی و غذایی، تولید سس را انتخاب كرد. ایده تولید سس مهرام البته به پیشنهاد باجناق شاهرخ ظهیری بازمی گردد.
 
ظهیری خود در این باره می گوید: « در آن زمان باجناق من با یك ایرانی دیگر در بورسیه معروف صنایع غذایی كرافت ( kraft) آمریكا كه محصولاتش به تمام دنیا صادر می شد، كارآموزی كرده بودند. آنها بعد از بازگشت به ایران به من پیشنهاد كردند كه یك كارخانه تولید سس راه اندازی كنیم. قبول كردم و به وزارت صنایع رفتم و مجوز احداث یك كارخانه تولید سس را در شهر صنعتی البرز قزوین گرفتم. »
 
در عین حال، در سال 1351 در حالی كه اولین محصولات تولیدی مهرام رفته رفته جای خود در میان مصرف كنندگان ایرانی باز می كرد، ظهیری با 30 سال خدمت كه پول پنج سال آن را یكجا به حساب دولت ریخته بود، خود را از خدمات دولتی بازنشسته كرد
    
   

خرید كارخانه وردا از پسر اشرف
استاندارد كرافت آمریكا، شرایط ویژه ای را برای تولید سس تعریف می كرد. شرایطی كه در ایران آن زمان دست و پای شاهرخ ظهیری را برای تولید سس مهرام بسته بود. براساس این استاندارد، درصد اسید سس تولیدی باید پایین تر از سركه های معمولی می بود. بنابراین تولید محصول سس مهرام به سركه مرغوب و استاندارد نیاز داشت، در حالی كه آن نوع سركه در بازار آن موقع پیدا نمی شد. پس ظهیری باید راه چاره ای برای تولید سس مهرام می اندیشید. در آن زمان كارخانه تولید سركه وردا در تهران فعالیت داشت كه متعلق به شهرام پهلوی نیا، پسر اشرف پهلوی بود.

 
 این كارخانه قادر بود سركه استاندارد مورد نیاز شاهرخ ظهیری را تامین كند. ظهیری برای خرید این كارخانه وارد مذاكره شد و در نهایت توانست وردا را به مبلغ 30 میلیون تومان از شهرام پهلوی نیا خریداری كند. با خرید كارخانه وردا، مهرام وارد مرحله تولید شد. ظهیری بلافاصله دو خط تولیدی یكی از انگلیس و دیگری از آلمان در مهرام به راه انداخت. كارخانه سركه وردا را هم با ماشین آلاتی كه از آلمان وارد كرد بازسازی نمود.

 
در شروع كار، شركت مهرام برای تولید هفت نوع سس ، یعنی سس مایونز ، سس فرانسوی ، سس هزار جزیره ، سس ایتالیایی ، سس ساندویچ و سس ماهی و كچاپ برنامه ریزی كرده بود. ظرفیت رسمی تولید كارخانه نیز در آن زمان 2 تا 3 تن معادل 100 كارتن بود. اما جا انداختن فرهنگ مصرف سس مهرام در میان ایرانیان آن زمان برای ظهیری و تیم او به مراتب سخت تر از راه اندازی كارخانه بود. مردم آن زمان تاكنون چنین محصول غذایی را نه چشیده و نه حتی دیده بودند. بنابراین ظهیری دست به ابتكاری جالب زد.
   
   
تاكتیك روانی برای جلب مشتری

دستیابی به آن هدف نیز نیازمند پیاده كردن یك سلسله تاكتیك های روانی بود كه شاهرخ ظهیری درباره آن چنین توضیح می دهد: « روزها كارمان این بود كه كامیون های پخش محصولات مهرام را به پیچ شمیران می فرستادیم. بلافاصله افراد آموزش دیده ای را نیز به عنوان مشتری به مغازه های پیچ شمیران می فرستادیم و هركدام انواعی از محصولات مهرام را خریداری می كردند. مغازه دار هم كه می دید برای محصولات ما آن همه مشتری پیدا شده، رفته رفته میل بیشتری به خرید از ما پیدا می كرد. به این ترتیب فروش محصولات مهرام در مدت كوتاهی رونق گرفت.»

 
كارخانه مهرام، در ابتدای انقلاب اسلامی با مشكلاتی مواجه شد. اما با شكستن اعتصاب ها، كارگران به واحدهای تولید بازگشتند و فعالیت مهرام نیز از سر گرفته شد. شروع جنگ تحمیلی نیز بر تولید مهرام اثر گذاشت كه از آن جمله می توان به واردات مواد اولیه و بسته بندی محصولات مهرام اشاره كرد. اما مزایایی نیز در دامان مهرام گذاشت چراكه با بسته شدن درهای مملكت به روی ورود كالاهای مشابه خارجی، محصولات مهرام در كشور جای خود را باز كرد.


مهرام در قفسه فروشگاه های آمریكایی

داستان صادرات محصولات مهرام به آمریكا نیز شنیدنی است. در آن زمان، ایران به زیر تیغ تحریم ایالات متحده رفته بود. اما ظهیری موفق شده بود محصولات مهرام را به آمریكا صادر كند. او در این باره می گوید: »ما ناچار بودیم محصولات خود را از طریق دوبی به آمریكا صادر كنیم. محموله صادراتی ما 15 روزه با كشتی از دوبی به آمریكا می رسید. یكی از حامیان ما در آن زمان آقای نهاوندیان معاونت وزارت بازرگانی سابق و رئیس فعلی اتاق بازرگانی ایران بود كه ما را تشویق می كرد به هر مقدار كه شده محصولات مهرام را به آمریكا و كانادا صادر كنیم. محموله های صادراتی مهرام در بندر لس آنجلس در غرب آمریكا از كشتی تخلیه و از آنجا میان فروشگاه های معتبر آمریكا توزیع می شد و مشتریان پروپاقرصی هم داشت.« 
    
   

ظهیری در اتاق بازرگانی

پس از خاتمه جنگ تحمیلی، مشكلات اقتصادی به گونه ای دیگر بر سر جامعه صنعتی ایران خراب شد. بانك مركزی در آن زمان اعتبارات شركت های خصوصی را تا 50 درصد كاهش داد و به این ترتیب واحدهای تولیدی بخش خصوصی برای خرید و تامین مواد اولیه با مشكل مواجه شدند. شركت مهرام نیز كه تا پیش از این در قالب سهامی خاص فعالیت می كرد به ناچار به سهامی عام
تبدیل شد و با ورود 50 درصد سرمایه شركت به بورس جان تازه ای گرفت.

 
شاهرخ ظهیری در آن زمان بود كه دیگر توان اداره مهرام را در خود ندید. بالارفتن سن و بیماری قلبی او باعث شد از مدیریت مهرام كناره گیری كند. با این حال پایگاه دیگری برای ادامه فعالیت ظهیری فراهم بود. او در زمان اداره مهرام همكاری مستمری با اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران داشت و همزمان با برگزاری اولین دوره انتخابات اتاق به عضویت هیات نمایندگان پارلمان بخش خصوصی درآمده بود. ظهیری بیش از 30 سال است كه عضو اتاق بازرگانی تهران است و طی دو دوره اخیر در سمت عضو هیات رئیسه اتاق تهران و به عنوان خزانه دار اتاق تهران مشغول به فعالیت است.
 



نوع مطلب : نابغه های ثروتمند ایران، چگونه ثروتمند شویم؟بامدیریت خوب، داستان زندگی میلیاردرها، زندگی مردان بزرگ، موفقیت شغلی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب